شهید علی عسکر برون

شهید جاوید الاثر بهروز برون

شهید علی اکبر برون

شهید علی اصغر برون

شهید بیژن برون

سردار شهید جمشید برون

حماسه خرمشهر بي شك از نادرترين حماسه ها در تاريخ اسلام و ايران زمين است .
يكي از دلاوران تاريخ ساز مقاومت خرمشهر سردار شهيد « جمشيد برون » مي باشد كه خانواده اش سال ها پيش از انقلاب باغملك را به قصد خرمشهر ترك كرده ودر آن ديار سكني گزيدند .
كوه ها ي سربه فلك كشيده زادگاه پدرش و رود هميشه جاري اروند و بهمنشير از وجود او جواني ساخته بود كه مي توانست در روزهاي پر خطر حماسه ساز كربلاي ايران باشد . جمشيد دوران كودكي و نوجواني خود را درخرمشهرسپري نمود همان جا و موفق به اخذ ديپلم گرديد . او قبل از پيروزي انقلاب به صف انقلابيون در آمد و با تشكيل سپاه پاسداران به جمع سبز پوشان دشت شقايق پيوست . خرمشهر قهرمان هيچ گاه جمشيد برون ، آن جوان متعهد و بلند قامت را فراموش نخواهد كرد . او مداح هم بود و هر جا فرصتي مي يافت ، بسيجيان و پاسداران را گرد خود مي آورد و از غربت شهداي خرمشهر مي تراويد . او در نوحه اش از تك تك شهداي خرمشهر و آبادان نام مي برد .
و اما سر فصل نوحه اش :
جان فداي قد بالاي تواي شاخه رعنا
به فداي تو شود مادر و بابا
به اميدي كه رسد حد وصالت
شب دامادي تو در نظرم
و چه نيك دريافته بود كه حد وصال شهادت است ! چرا كه در كوچه پس كوچه هاي خرمشهر در حالي كه آرپي جي 7 بر دوش داشت، همراه با « سردار جهان آرا » و « فتح ا... افشاري » مشق شهات مي نمود. در بهبوبه هجوم ارتش بعث به خرمشهر مصاحبه اي با آن شهيد بزرگوار انجام شده است كه نوار آن اكنون در صدا و سيما به يادگار مانده ؛ در اين اثر از لحظه لحظه مقاومت خرمشهر سخن گفته شده ؛ ما بدون هيچ مقدمه اي آنچه را شهيد برون از مقاومت دليرانه تا لحظه سقوط شهر آسماني خرمشهر برايمان گفت، مي نگاريم:
« يك ماه قبل از 31 شهريور 1359 جنگنده هاي عراقي همه روزه در ارتفاع بسيار پايين بر فراز خرمشهر پرواز مي كردند و ديوار صوتي را مي شكستند . هم زمان با اين كار ، ستون پنجم نيز در كوچه بازار خرمشهر بمب گذاري مي كرد . اين جا بود كه در درياي بيكران نبردهاي حق عليه باطل ناخالصي ها خيلي زود نمايان شد ؛ گرچه در ميان اقيانوسي از انسان هاي پاك و مقاوم خرمشهر اين تعداد اندك بود ! هنگام اولين حمله عراق به ايران پرسنل سپاه و بسيج در سه راه بندر دور بند ، جلگه و شلمچه به مبارزه و مقاومت پرداختند .
نيروهاي دشمن پشت دروازه هاي شهر رسيده ؛ در جلگه نيز شهر را به زير آتش سلاح هاي سنگين خود قرار داده بودند. با وجود در خواست « سردار جهان آرا » نيروي كمكي به شهر نرسيد ؛ كم كم نيروهاي دشمن با تانك جلو آمده ، ما را محاصره كردند و تمام پاسگاه هاي مرزي را از بين بردند . 13 نفر از نيروهاي ما را در پاسگاه ها به اسارت گرفتند ؛ هر چه بي سيم زديم كه نيرو بفرستيد ، نفرستادند ! سهل انگاري ادامه پيدا كرد . بالاخره بچه هاي سپاه بسيج شديم ، مردم دلاور شهر را مسلح كنيم ، اين كار با سرعت انجام شد و بدنبال آن سه راه تا پل نو را منفجر كرديم ؛ ارتش عراق از طريق جاده پيشروي كرد و از سه بار از سه جناح مختلف پل نو ضربه محكمي بر خرمشهر وارد اما خرمشهر در زير ضربه هاي سنگين عراق مقاومت مي كرد و به دليل هوشياري برادران پاسدار و تعداد كمي از سربازان و مردم ، با وجود آن كه فقط سلاح هاي سبك در اختيار داشتيم ارتش عراق مجبور به عقب نشيني شد.
هنگام هجوم همه جانبه و روزانه دشمن ، برادران سپاه و تعدادي از كماندوهاي ارتش جانانه جنگيدند؛ نيروهاي عراقي تقريبا يك الي دو لشكر مجهز بودند كه به صورت ال مانند پيشروي مي كردند و تمام شهر خرمشهر را از « سيل بند » تا « دور بند » با تانك و نفرات پياده مورد محاصره قرار داده بودند. با اين كه نيروهاي ما به صورت پراكنده و كم بودند، با اين حال به ياري نيروهاي مردمي كه همگام با سپاه با ارتش بعث مقابله مي كردند ، مبارزه مي كرديم و مقاومت ادامه داشت غير از مبارزه كار ديگري نمي شد انجام داد ! تعداد زيادي از مردم كوچه و بازار خرمشهر شهيد و مجروح شده بودند ، راهروها و حتي پياده روهاي اطراف بيمارستان انباشته از مجروحين بود. ما كه در خط مقدم درگير بوديم، چهار بار محاصره شديم و در آن محاصره بود كه به وضوح حضور خداوند متعال را حس كرديم . هر چند كه آزاد سازي خرمشهر خودش يك معجره بود . از جمله عنايات خداوندي ، اتفاقيست كه در پليس راه خرمشهر افتاد : دشمن پليس راه خرمشهر را گرفته بود ؛ به اتفاق چند نفر از پرسنل مجدداً در محاصره دشمن افتاده بوديم و چون ، ديگر نمي توانستيم كاري بكنيم ، عقب كشيديم تا رسيديم به پليس راه و تمام مهمات را خالي كرديم ، لحظات فراموش ناشدني و عجيبي بود؛ عهد نموديم ، تانك هاي عراقي بايد از روي جنازه ما رد شوند تا بتوانند خرمشهر را تصرف نمايند . مجدداً چند نفر از بچه ها ي سپاه به نام هاي « دشتي » ، « عباس بحرالعلوم » و يك برادر تكاور به نام « جمشيد » و دو نفر ديگر از بچه ها آمدند و به اتفاق جلو رفتيم ؛ عراقي ها با تانك هايشان تمام سيل بند را گرفته بودنــد و نيروهاي پياده نظامشان با آرپي جي و خمپاره به طرف ما شليــك مــي كردند . خدا را صدا زدم و عرض كردم : بار خدايا! « طيراً ابابيل » كه در قرآن وعده داده بودي چه شد؟
در همان لحظه كه داشتم با خدا نجوا مي كردم ، ديدم هواپيما هاي خودي رسيدند بمب هاي زيادي روي دشمن خالي كردند؛ در نتيجه عراقي ها عقب نشيني كردند و ما با آرپي جي به تعقيب تانك ها و انهدام شان پرداختيم …